eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
206 دنبال‌کننده
134 عکس
29 ویدیو
0 فایل
🌱اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 🌧️بارش پانزدهم: روایت ایستادگی✌️🇱🇧🇮🇷🇵🇸✌️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸قدر مهمانی🔸 «خداروشکر پای معلم ریاضی خوب موقعی شکست». این جمله‌ی معاون آموزشی اداره‌شان است که از ظن خود شد یار این ماجرا. ایشان حسن تقارن شکسته شدن پای همسرم در حیاط مدرسه با روزهای اسفندماه را در نظر گرفتند که خب بله، مدرسه‌ها دوهفته‌ی دیگر تعطیل می‌شود و بعدش هم که عید است و این ۶ هفته تجویز دکتر برای در گچ ماندن پای آقای معلم این گونه سپری می‌شود. پایی که فعلا جایش را به دو عصای حسابی داده و محدودیت رفت و آمدها را بنا کرده است. حق با ایشان بود. این تقارن باعث شده است تا روزهای بدون معلمِ کم‌تری برای دانش‌آموزان رقم بخورد. طفلکی‌ها که گناهی ندارند. تازه ناراحت هم شده‌اند؛ پیام‌های در بستر شادشان این را نشان می‌دهد. اما از حال و احوال خودمان اگر بگویم حق را از آقای معاون اداره پس می‌گیرم. آقای معلم از این‌که نمی‌تواند برای هر افطار سبزی و نان تازه بگیرد بسیار ناراحت است. این‌که مسجد رفتن‌هایش در این ۶ هفته و آن هم در این ماهِ مسجد و مناجات، تعطیل شده است، گاهی شدیدأ حالش را می‌گیرد و فرو می‌رود در خودی که خودش هم انتظارش را نداشت. ماه مبارک رمضان بدون افطاری دادن و افطاری رفتن هم می‌شود مگر؟ می‌شود این جمله از امام صادق(علیه‌السّلام) که می‌فرماید:«کسی که مؤمنی را افطاری دهد، کفاره یک سال گناه او شمرده می‌شود، و کسی که دو مؤمن را افطاری دهد، بر خداوند است که او را وارد بهشت سازد»* را شنیده باشی ولی ناتوانی در مهمانی دادن غصه‌دارت نکند؟ وقتی صدای قاشق و چنگال‌ها و همهمه‌ی دورهمی‌ها را در حالی به یاد می‍اوری که نوای ربّنا در گوشت می‌پیچد و زنبانت گرد اَللهم لَک صُمنٰا...می چرخد، نمی‌توانی آرام باشی و از حسرت این تنهاییِ دم افطار آه نکشی. به بضاعت خودم راوی این لحظه‌ها شدم تا بگویم شاید امسال بهتر می‌توانم قدر نعمت سلامتی را بدانم و قدردان آفریدگار این چهارستون باشم و شاید یکی از رازهای آن همه ثواب که برای پهن کردن سفره‌ی افطار فرموده‌اند، شادی و سرور روزه‌دار باشد که با افطاری دادن‌ و دید و بازدیدها برایش حاصل می‌شود. *حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل‌الشیعه، ج۱۰، ص۱۴۱. ✍سعیده حسینی | رشت ۲فرودین۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
📸 طاهره مشایخ | رشت ۲۸رمضان ۱۴۰۴
🔸سحری روز قدس🔸 طبق معمول شبهای ماه مبارک تا سحر بیدار بودم و هنوز در شعف حظّ حضور شب گذشته در مهدیه رشت سیر می‌کردم و به دیدارهایی که پر از لطف و صفا بود. به قابلمه سر زدم که ببینم پلو دم کشیده یا نه؛ یاد مقلوبه افتادم. یعنی چند روزی بود در ذهنم رفت‌وآمد داشت و دوست داشتم امتحانش کنم. انگشت نم‌دارم را که به دیواره قابلمه زدم و جیلیزویلیز دیگ درآمد فهمیدم وقتش شده و زیر دیگ را خاموش کردم. فکرم مشغول مقلوبه و روز قدس بود که به ذهنم زد فن مقلوبه را اجرا کنم و تا قبل از پیاده‌روی به پیشواز لعنت بر اسرائیل بروم. یعنی با دو پیمانه برنج هم قبوله این مقلوبه؟ این دیگ کوچک دونفره کجا و جنایتهای اسرائیل از خدا بی‌خبر کجا! باید حتما به قول گیلکها یک "تیان" بزرگ پلو بار بگذارم با مخلفاتش تا مقلوبه مقبول گردد! یعنی با همین دو پیمانه پلوی سفید بدون بادمجان و مرغ و گوشت و بقیه ترکیباتش مقبول نمی‌افتد این مقلوبه!؟ بسم الله گفتم و به نفرت درونی و قلبی‌ام فکر کردم که اندازه یک کوه کینه و نفرت ترشح می‌کند به این نکبت تاریخ که الهی از نقشه جغرافیا که سهل است؛ از صحنه روزگار وربیفتد به زودی. به حقّ خون کودکان و دختران و مظلومان غزّه و فلسطین. الهی آمین. دیگ دونفره نُقلی را توی بشقاب پلوخوری برگرداندم و از ته دل بلند گفتم: «مرگ بر اسرائیل!» ✍طاهره مشایخ | رشت ۸فرودین ۱۴۰۴(روز قدس) 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خانه ی یار🔸 در واپسین روزهای ماه مبارک، که دلمان خیلی برایش تنگ می شود، بار دیگر کنار هم جمع شدیم تا دیدارها تازه گردد. همه بودند، نویسنده، شاعر، نقاش... اما حضور امسال با سال‌های قبل فرق داشت. حضور در ماه رمضان ۱۴۰۴ در خانه یار بود، مهدیه رشت. بهار در بهار و چقدر این حضور سر سفره‌ی افطار، کنار یار شیرین و دلچسب بود. عطر گل نرگس وقت اذان تا عمق وجودمان نشست و ما را مست حضورش کرد. چه توفیقی بود برای کسی که حضور داشت و درک کرد و من چقدر دلم پر می کشد برای تو که عزیزترینی... ✍معصومه سعیدی | رشت ۷فرودین ۱۴۰۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
19.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حظ حضور همراه با بازیگر محبوب 🔹خانم شیرین محسنی
🔸حظ حضور همراه با بازیگرِ محبوب🔸 پنجشنبه صبح فقط چند ساعت مانده به لحظه موعود، از جاده پیچ‌درپیچ پیربازار گذشتیم و رسیدیم به خانه ویلایی که سوروسات حظ حضور شهرالرمضان ۱۴۰۴ حوزه هنری گیلان دستشان بود. خورشید گرمای خودش را پاشیده بود روی زمین و سرسبزی بهار بیشتر خودش را نشان می‌داد. انگار همه می‌خواستند دست‌به‌دست هم بدهند و حظ حضور باشکوهی خلق کنند. وقتی وارد خانه شدیم تمام اعضای خانواده مشغول آماده‌سازی خوراکیهای افطار بودند. یکی مکعب‌های پنیر را داخل ظروف یکبار مصرف می‌گذاشت و دیگری شامیها را در تابه بزرگی سرخ می‌کرد. از همه جلوه‌گرتر دو تا دیگ بزرگ آش شله قلمکار بود که روی چراغ خوراک‌پزی اذان صبح خاموش شده و روی هرکدام مجمعه بزرگی گذاشته بودند. از بدو ورود حواسم بیشتر به دیگها بود و خاطراتم از مواجهه با این آش در ذهنم مرور می‌شد. من این آش را بیشتر به آش فاطمه زهرا سلام الله علیها می‌شناسم. آشی که در ایام شهادت خانم فاطمه زهرا و بیست و هشت صفر طی مراسم خاصی در گیلان پخت می‌شود. کنجکاو شدم در مورد اعضای این خانه بیشتر بدانم. یکی از خانمها خودش باب صحبت را باز کرد و گفت سالهاست هیئت دارند و برای مناسبت‌های مذهبی مختلف به همراه خواهر و زن‌برادرها و مدیریت مادر مراسم برگزار می‌کنند. برای همین نگران بود که در خانه باز نماند که همسایه‌ها با دیدن دیگ آش توقع کاسه همسایه داشته باشند. تازه صحبتمان گل انداخته بود که خانم شیرین محسنی هم رسید. بازیگر باتجربه گیلانی که اخیرا با سریال سوجان معروفیت و محبوبیتش بیشتر شده. به استقبالش تا بیرون در رفتم. انگار سالهاست هم را می‌شناسیم، سلام و علیک بسیار گرمی با هم داشتیم. با ورودش همه اعضای خانه از جا برخاستند و فضای خانه بسیار خودمانی شد‌. کمی بعد بچه‌های خانواده هم از خواب بیدار شدند و برای دیدن خانم محسنی با صورتی پرخنده به حیاط آمدند. خانم محسنی به محض ورود رفت سراغ دیگ‌های آش و ملاقه بزرگ را دست گرفت. گفت: «اتفاقا من هم امشب نذری آش دارم.» تعجب مرا که دید گفت: «به این آش خیلی اعتقاد دارم و خودم هم خیلی می‌پزم.» گفتم: «این آش برای من خیلی خاطره‌انگیزه و می‌تواند منبع الهام برای خلق آثار هنری مکتوب و تصویری باشد. اتفاقا اخیرا آقای مقدم تله‌فیلمی با همین مضمون دیگ آش مخصوص گیلان ساخته‌اند.» خانم محسنی گل از گلش شکفت و ذوق‌زده گفت: «بله، منم تو این فیلم هستم.» یک‌دفعه یادم آمد که بعله من چقدر حواس‌پرتم که بازی او را در یکی از اپیزودها فراموش کرده بودم. خانم محسنی در مورد آش فاطمه زهرا، چندین خاطره تعریف کرد که هرکدام می‌تواند به تنهایی یک روایت باشد. راستی یادم باشه در نوشته بعدی بگم که وقتی خانم محسنی به همراه صاحبخانه مجمعه را از روی دیگ برداشت چی شد... ✍طاهره مشایخ | رشت ۷فروردین۱۴۰۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خانه تکانی پر ماجرا🔸 روز ششم ماه رمضانه و خانه تکانی‌ام وصل شده به ماه رمضان. اتاق خواب را کامل تمیز کردم. با خود گفتم:«چه خوب امروز کارم کم شده و راحت می‌تونم افطار آماده کنم». به آشپزخانه رفتم و با ذکر شروع کردم به پخت کتلتِ افطار و از تمیزی آشپزخانه و کارهای روزم لذت می‌بردم که ناگهان صدای وحشت‌ناکی شنیدم 😱 بله این جوجه‌ی شش ساله ی من🐣 که اصلا روی زمین بند نمی‌شود و بازی گوشی اش به حدی رسیده که مرا نگران کرده رفته در اتاق و همه‌ی گلدان‌های رو تاخچه را از سر بازیگوشی انداخته و اتاق تمیز و ناز من که یک ساعتم از تمیزی‌اش نگذشته تبدیل شده به یک حیاط پر از خاک و گِل که تازه صاحبش به گلها آب داده و خاک‌ها نرم و چسبانک روی فرش پخش شده اند. بی اختیار کف اتاق نشستم و به گریه افتادم همسرم که با این صحنه مواجه شد گفت گریه نکن خودم برایت تمیز می‌کنم. و من دیگر توان بلند شدن و پایان دادن به کارم را ندارم افطاری نیمه کاره‌ام روی گاز مانده و آقای تعمیرکار برای تعمیر کابینت سر رسیده است، و من چون گریه کرده‌ام رو ندارم بیایم بیرون حالا در دل خود فکر می‌کند زن خانه چرا گریان است. در همان اتاق نشستم تا کارش تمام شود و برود وقتی آقای تعمیر کار رفت دیگر چیزی به اذان نمانده بود و من تندتند برای حاضر کردن افطارِ اهل‌خانه به پا خواستم. ای خدا این چند روز چرا اینقدر کارها گره می‌خورد. چایی را دم کردم و کتلت را یکی یکی با سرعت زیاد آماده کردم و در تابه‌ی داغ با شعله‌های زیاد ساختم. هرچند تندی شد ولی بد نشد. دخترا هم در گذاشتن سفره همراهی کردند. یک ربعی از اذان گذشته بود ولی افطار کردیم روز بعد خواستم بقیه‌ی کارها را انجام بدم ولی چون با تعمیر کابینت باز آشپزخونه بهم ریخته بود دوباره باید مرتبش می‌کردم بعد آشپزخانه به بزرگترین قسمت خانه رسیدم و با کمک همسرم مبلها رو جابجا کردیم و پنجره‌ها رو پاک کردیم هنوز ریخته پاش زیادی وجود داشت که سروسامان نمی‌گرفت و پسرک بازی‌گوش از این فرصت بهم‌ریختگی استفاده می‌کرد و بیشتر شیطنت می‌کرد برای اینکه کمتر جلوی دست و پام باش او را مشغول آب بازی کردم، در ظرفی آب ریختم و برایش سفره پهن کردم تا با حیوانهای اسباب بازی‌اش بازی کند ولی این بازی فقط چند دقیقه از وقتش را پر می‌کرد وسط بازی یه دفعه می‌آمد سراغم که یه بلایی سر من بیاورد تا چشمم را برگرداندم دیدم کابینت پیچ نشده کنار سینگ واژگون شده و هرچه در آن و روی آن بود پخش زمین و شکسته. نمی‌دانستم باید چه بگویم و چه کاری کنم سکوت را پیشه کردم، چرا که نه تقصیر بچه بود که هنوز کابینت به دیوار پیچ نشده بود که من داخلش را چیده بودم و نه تقصیر من که از بهم ریختگی خانه ناچار وقت منتظر ماندن روزی دیگر برای پیچ کردن نداشتم. خسته و ناامید از آباد شدن خانه‌ی شلوغ نشستم سر سجاده و چشم دوختم به فضای ناجور آشپزخانه دلشکسته و ناراحت اشک می ریختم از خدا و امام زمان کمک خواستم وقتی سلام نماز را گفتم، دلم راهی گلزار شهدا شد بی‌هوا به همسرم گفتم بی خیال این همه کار بیا امشب برای افطار برویم گلزار شهدا، همسرجان که از حرف من مات شده بود گفت:«جدی میگی؟» گفتم:«آره نیاز دارم به انرژی که اونم فقط از همون جا بهم می‌رسه». باهم ظرف‌های شکسته را جمع‌وجور کردیم وبساط ساده‌ی افطار را مرتب کردم و راهی گلزارشهدا شدیم. در راه بچه ها گفتن آش بخریم همسرم در مسیر کنار آشپزخانه‌ای نگهداشت و با پسرم و دختر کوچک رفتن برای خرید آش، خیلی شلوغ بود و تو این فاصله پسرم هی می‌آمد و می‌رفت بار آخر همراه پدر آمد که هم نان داغ و هم آش خریده بود و با ناراحتی گفت به من نداد بیارم!!گفت می‌ندازی😡 و با توپ پر نشست تو ماشین. همسرم لبخد به لب داشت و گفت:«داخل مغازه هی میگه بده به من گفتم می‌ندازی، بعد یه دفعه نان از دست خودم افتاد جلوی همه بهم گفت دیدی خودت انداختی همه ی مردم خندیدن». 😂 ✍الی دلبان | رشت ۹فروردین ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
📸 حمیده عاشورنیا | رشت
🔸عروسی به کوچه‌ی ما هم رسید🔸 تقارن بهارطبیعت با بهار قرآن غیر از جنبه عرفانی و شاعرانگی برای ما شمالی‌های روزه دار یک جنبه‌ریاضت مخصوصی دارد. روزهای اول ماه مبارک توی ماشین کنارش نشسته بودم ضعف ساکت و کم‌حرفم کرده بود. چشمش به گاری‌های سیب‌زمینی پیاز فروشی دور میدانِ پاسداران افتاد و نگاهش به طبق سیرهای تازه‌ی جلوی گاری که کنار باقالاهای سبز بود، خیره ماند. آنطرف تر دوتا مرد گُنده هم مشغول کشیدن سیگار بودند که یکدفعه با حالتی که انگار از دیدن روزه‌خوری آنها غیضش گرفته باشد، شبیه کُری خواندن گفت:" بذار تموم بشه می‌رم تَرِ سیر می‌خرم دیگه ناهار و شام با سیر خودمونو خفه می‌کنیم". با این اعلام تصمیمش انگار خون تازه و خنک به رگهای خشکم دوید. برگشتم طرفش و گفتم:" آخ آخ اَشبل پلو با باقالی رو چرا نمی‌گی..."‌ بگذریم که آن روز تا افطار زن و شوهر برای خودمان چه سفره‌ها که ننداختیم و هربار به ساعت نگاه کردیم کُلّی تا اذان مغرب مانده بود و هی به شیطانِ رجیمِ پُر جنب و جوش لعنت فرستادیم. بالاخره چشم روی هم گذاشتیم و به روز بیست و نهم ماه رمضان رسیدیم. چون دیشب میهمان داشتم ، خیالم از افطاری راحت بود ساعت سه عصر برای خودم لَم داده و مشغول چرخیدن در اینستاگرام بودم که به پست یک خانم قناد هرمزگانی، خوردم. ظرف شیرینی پایه‌دار را با رولت پر کرد و برد وسط یک سفره پر از انواع رُطب، شیرینی و غذا گذاشت و گفت:" روز عید فطر همه می‌ریم خونه ی پدر و مادرمون یک سفره‌ی بزرگ می‌ندازیم و با انواع خوردنی‌های خوشمزه دور هم جمع می‌شیم". با خودم داشتم مرور می‌کردم که چه سنت مشترک و دلچسبی. ما هم روز عید منزل بزرگترها جمع می‌شویم و بعد از یک ماه لب‌فرو بستن از ناهار، اولین ناهار را کنار سفره پر برکت بزرگترها می‌خوریم. کلید توی درِ خانه چرخید، با چندتا پلاستیک خرید واردِ خانه شد. گوشی را گذاشتم بلند شدم خریدها را جابجا کنم، همه چیز درست طبق پیامکی که بهش داده بودم اِلا یک پلاستیک. پرسیدم" سلام، خداقوت... حالا چرا سیر خریدی؟" بعد از اینکه جواب سلامم را داد در حالیکه موبایلش را به شارژر کنار مبل وصل می‌کرد جواب داد:" عروسی به کوچه‌ی ما هم رسید، دیگه از فردا نمیشه بدونِ سیر پلو خورد". ✍حمیده عاشورنیا | رشت ۱٠فروردین۱۴۰۴ (۲۹رمضان) 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت‌ گیلان
🔸حظ حضور همراه با بازیگرِ محبوب🔸 پنجشنبه صبح فقط چند ساعت مانده به لحظه موعود، از جاده پیچ‌درپیچ پی
ادامه... 👇👇👇 🔸حظّ حضور با بازیگرِ محبوب🔸 تا اینجا گفته بودم که خانم شیرین محسنی که وارد خانه محل پخت آشِ حظّ حضور ضیافت افطاری حوزه هنری شدند همه اعضای خانه از جا بلند شدند و حتی بچه‌هایشان را هم از خواب بیدار کردند تا خانم محسنی را ببینند. شیرین خانم بعد از سلام و علیک گرم و صمیمی، انگار که سالهاست ساکنین خانه را می‌شناسد رفت سراغ یکی از دیگهای آش که هنوز داغ بود و شروع کرد به هم زدن. صاحبخانه مجمعه‌ای که روی دیگ کناری گذاشته بود برداشت و گفت: «از اذان خاموش کردیم و کم‌کم داره سرد میشه.» من با توجه به چند تجربه قبلی می‌دانستم که الان باید سطح آش خبرهایی باشد. خانم محسنی کمی خم شد داخل دیگ آش و با انگشت سطح آش را به من نشان داد. مادر خانه که مدیریت کارها را به‌عهده داشت با نجابت خاصی لبخندزنان گفت: «ببینین اسم محمّد دراومده.» اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم راست می‌گفت. خطوطی کج و معوج که هر بیننده‌ای با دیدنش می‌توانست کلمه محمّد را تشخیص دهد روی سطح آش نقش بسته بود. بعد صلوات گفتم: «منم یه بار تو مراسم بیست و هشت صفر، دیدم روی آش اسم مجتبی دراومده.» خانم محسنی همانطور که دیگ اولی را هم می‌زد گفت: «ما رسم داریم پارچه سیاه دورتادور دیگ آش ببندیم که خود حضرت فاطمه زهرا بیان خلوتی آششان رو سر بزنند و بروند.» مادر خانه گفتند: «ما پارچه سبز می‌بندیم.» بخشی از این گفتگوها به گیلکی بود که من در نوشتنش به گیلکی الکن هستم. در خلال همین چند کلمه که بین آن دو ردوبدل شد من محو این فرهنگ غنی و ادبیات شفاهی و آداب و رسوم بودم که می‌تواند منبع سرشاری برای خلق هنر باشد؛ چه تصویری و چه مکتوب و چه صوتی. آقای تصویربردار میکروفون آورد تا صحبتهای خانم محسنی واضحتر باشد. فرصت را غنیمت شمردم و از خانم محسنی خواستم از مراسم آش فاطمه زهرا بیشتر بگوید. «وقتی پخت آش تمام می‌شود، روی آش را با یک مجمعه می‌گذارند و خرما، قرآن و آب روی مجمعه می‌گذارند که اینها بین اعضای خانواده و اقوام به صورت تبرکی پخش می‌شود و مخصوصا برای شفای مریضها خوب است. مثلا بعضی نذری دارند مثل نان و سبزی که کنار دیگ آش قرار می‌دهند تا تبرک شود. یک حرکت قشنگی که من از بچگی تو ذهن و خاطرم مانده این است که وقتی پخت آش تمام می‌شد دور آش را با پارچه سیاه می‌پوشاندند و می‌گفتند برویم کنار و آش را تنها بگذاریم تا خود حضرت فاطمه زهرا بیاید و آشش را ببیند.» لبریز از شعف و حظّ از این خاطرات شیرینِ شیرین خانم گفتم: «من از این آش یه داستان نوشتم که در جشنواره خاتم تقدیر شده. فرهنگ شما پر از ایده و سوژه است که خود گیلکها به خاطر آشنایی زیاد و عادی شدن و «جزئی از خود شدن» کمتر متوجه اهمیت و ارزش آن هستند و کسانیکه از بیرون با این فرهنگ مواجه می‌شوند ارزش آن را بیشتر درک می‌کنند. این چیزها بخشی از وجود شما شده و نمی‌دانید برای دیگران چقدر دیدنی و شنیدنی هستند.» شیرین خانم حرفم را تایید کرد و گفت: «اتفاقا بعد سوجان با مدیر کل صداوسیما جلسه داشتیم. آقای جبلی از مواردی حرف زدند که ...» حالا اینکه مدیر کل صداوسیما در جلسه تقدیر از عوامل سوجان چه چیزهایی گفتند بماند برای بعد... ✍طاهره مشایخ | رشت ۱۴فروردین ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
📸مطهره زهرا ناصر دوست
🔸روز آخر🔸 روزهای آخر سال بود، باید به مدرسه می‌رفتیم. آن روز یکی از روز هایی بود که نمی‌دانم چرا خیلی خوشحال بودم، با دوستانم سوار سرویس شدیم و به مدرسه رسیدیم. به کلاس که رفتم دیدم، تعداد بچه‌ها خیلی کم است. خانم معلم کمی با ما درس کار کرد و در زنگ چهارم یک برگه که روی آن نقاشی شده بود به ما داد و گفت رنگ بزنید. میخواست آن را رنگ کنیم و بعد آن را روی مقوا بچسبانیم تا یک کارت پستال نوروزی بسازیم. وقتی گفت مقوا هایتان را در بیاورید من دلهره گرفتم چون یادم رفته بود که مقوا و وسایل کاردستی را بیاورم به دوستم گفتم از مقواهایت به من هم میدهی؟ گفت:«آره» گفتم:«رنگ قرمز میخواما» او با خنده ای از سر شوخی گفت:«نمی دم برای خودم میخوام» خلاصه... شروع کردم به رنگ کردن نقاشی، از "سال نو مبارکِ" بالای سر عمو نوروز شروع کردم و رنگ سبز کمرنگ زدم کلاه عمو نوروز را نارنجی کردم، نواری که دور کلاهش داشت را هم آبی رنگ زدم روی صفحه نقاشی یک تنگ ماهی و یک سبزه و چند گل هم کشیدم، چسب زرد تزئینی که در جا مدادی‌ام داشتم را برداشتم و دور نقاشی‌ای که خانم معلم داده بود چسباندم. کارم تمام شده بود و مقوایی سبز رنگی که دوستم بهم داده بود را برداشتم و کاردستی ام را درست کردم. و روی آن نوشتم:«سال۱۴٠۴» و یک قلب قرمز هم کنارش کشیدم، در همان لحظه خانم معلم صدایمان کرد که یک نفر یک نفر برویم هدیه ای که برایمان آورده بود را بگیریم خلاصه، یک خط کش و دو شکلات و یک کش‌مو و یک گیره‌روسری بنفش که من خیلی دوستش دارم، داخل آن بود. یک برچسب هم که خانم معلم خودش آن را طراحی کرده و چاپ کرده بود هم بود. آن برچسب یک نقاشی زیبا بود، که هم نشان از ماه رمضان و هم عید داشت از دیدن آن برچسب خیلی خوشحال شدم. بعد چند دقیقه خانم معلم گفت کسانی که کاردستی شان تمام شده است بیایند اینجا تا برایشان عکس بگیرم، من و چند نفر از دوستانم رفتیم و عکس گرفتیم. من آن کاردستی را به خانه آوردم و وقتی مادرم سفره هفت سین را چید آن را روی سفره گذاشتم. ✍مطهره‌زهرا ناصردوست | ۱٠ساله | رشت فرودین ۱۴۰۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی